![]() |
![]() |
|
| وقتي متولد مي شوي دروغ هاي بزرگي در تو رشد مي كند كه بعدها سراسر وجودت به آنها عادت كرده |
|
دختران دم مرگ
تمام شهر لکه ی سیاهیست که بر تیر برق خیابان جای مانده برای ماندن من در این حاشیه نقاب کافی نیست که زوزه ی نجیب سگی بر گور نشسته نجاست شمارا بر می انگیزد وقتی همه ی دختران این قلم شبیه من به زیر چهل ستون نمی نشینند نخواهید که زیستنم کشیدن خط خشنودی شما باشد زمان شایستگی های نبرد را بر خرده پاهایم لمس می کند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 19:22 توسط یاسمین حشدری |
|
|
انجیری که از درخت افتاد درخت ما نبود. هزار سال خشکید و آب نشد.هزار سال پوسید و نخشکید. از دنیای تو حرف می زنم. اینجایی که نشسته ام مال من نیست. تنهایی ام با کسی قسمت نمی شود. تنهایی ام مال النگو هایی ست که هیچ وقت خریده نمی شوند. از دوردست با صدای خودم حرف می زنم.از دور شنیده می شوم. از دور فهمیده. از دور زنده نمی مانم. کسی به احتمال زیاد حرف نمی زند. من خیال می کردم بزرگ شده ام. خیال می کردم نزدیک به همیشگی ام. من می ترسم. من می ترسم. من از تمام تنم ترس خورده ام. از تمام نگاه ها بریده بریده ترس نوشیده ام. من شعرهایم را به تمام ترس فروخته ام. خالی شده ام. پر شده ام. خالی شده ام. پر شده ام. خالی پر خالی پر .... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 18:20 توسط یاسمین حشدری |
|
|
هنوز دور مانده ایم نه؟
من راه می روم. من راه می روم. من راه می روم...و دستم به دیوار و پایم به زمین نمی رسد تا خط بیاندازم تا خطوط سر فصل کوچه های بزک کرده با من بازی کند. شب های جا مانده در پراکندگی این خطوط آشنای بیگانگی کودکان شهر را پیدا کنید.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 17:43 توسط یاسمین حشدری |
|
|
چشمت را از کدام زمین قرض گرفته ای دهانم را بو می کشد دستم درونش نمی گنجد آهای ... پوستم را نمی فروشم پایم تاب برداشته دارد هوای تو را بهم می زند آرام آرام نگاه می کنم مبادا انگشتانم بریده بریده خونم را بشاشند بوی بدی داشت اینجا روی دریا غروب در من خالی له می شود خزه هایی که نامم را در تماس زنجیر و سنگ به آب می بندد در دهانت نمی گنجم شوری بد است شوری هزار درد و مرض دارد شوری هزار حرف مفت ... تمام اعضای بدنت را لای این سطر ها گذاشته ام تا ورق بخوری قرض نمی دهم |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آبان 1388ساعت 18:42 توسط یاسمین حشدری |
|
|
باور نمی کنید؟
هر رهگذری که در انحنای جاده می پیچد در تنگی نفس هام گم می شود سخت است از پنجره بیرون را تماشا کنی بیرون برای سکسکه های عمیق من جا خالی می کند خل می شوی وقتی ترانه ی زنجیر وار ماشین ها در توقف انگشتانت روی خط بوق می زنند آواز های زنگ زده با گفتن مداوم یک حرف بیراهه می روند در را ببند باز کن فواره ی نوشتن کابوس های شب خواب را به خاطره ی لذت ناک وحشت وصل می کند دیوانگی از سرم بالا می زند در راه های پر پیچ دزدانه رفتن دردی مرا به کورسوی نمی دانم تن می دهد رنگ از رخت پریده در نای من شیهه می کشد شب راربا همیشه عوض کن اینجا صدای سوسک ها در سرمای من می لرزد کشتمش قاتل نیستم قتل را انکار می کنم دادهای تهی تر از هر دردی سخت سیرابم کرده اند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:54 توسط یاسمین حشدری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اسفند 62 در شهر آدم های زنگ زده به دنیا آمدم. در بندر همیشه خیس نگاهم انزلی پهلو گرفت و من از جنس خشم شدم خشمی از باور نبود. در رویایی تاریخ زده که برای گفتن، هزار چهره را نشمارم وترس های پوسیده ام را در تاریکی رها کنم.
کلمات سنگ هایی در مشت منند، از بلندای دیوار لب باز می کنم تا لب ببندم تا جنازه ام پذیرای آغوشی گرم نباشد که جنین حماقت را بارورتر کند. |
| پیوندهای روزانه |
|
این شعر نیست آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 |
|
RSS
|